تبليغاتX
.: مورچه :.
شب یلدا
سه شنبه 5 دی1385

شب یلدا امسال خیلی خونمون شلوغ بود خالم با شوهرش به همراه سه تا از پسر خاله های مجردم و دو تا از پسر خاله های متاهلم خونه ما بودن. بعد از شام سفره رو پهن کردیم و همه دورش نشستیم و خلاصه بعد خوردن آجیل و میوه و جاقو زدن به هندونه بدبخت که مثل جوجه تیغی شده بود ، رسیدم به گرفتن فال طبق رسم و رسوم "یلدا".

بعد از اینکه خالم و شوهرش ، مامان و بابام و دو تا از پسر خاله ها فالشونو خوندن نوبت به فال من رسید من هم نیت کردم یه فاتحه خوندم و کتاب رو باز کردم و این شد :

 

عشوه معشوق

 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم                      

 گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من بخشم                  

دوستان از راست میرنجند نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار                   

عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زر درویی میکشم زان طبع نازک بی گناه                          

ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی                  

ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم بگنج حسن بی پایان دوست                      

صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم

ای مه نامهربان از بنده حافظ یاد کن

تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم

 

فالنامه :

ای پوینده مهربانی و آزادی و شرف ، در کارهایت دقت خوبی نداری. نسبت به رفتار و کرداری که با دیگران داری اهمیت نمی دهی . عزیز من ، هرکس برای خود شخصیتی دارد ، همانصور که دوست داری دیگران با تو با احترام و ادب رفتار کنند ، دیگران هم همین حق را دارند. همیشه از این و آن و دوستان و اطرافیان خود ناراحتی ، گاهی اوقات آنچنان بی خیال می شوی که به هیچ چیز اهمیت نمی دهی. گاهی اوقات هم آنچنان حساس می شوی که درباره کوچکترین مورد بی ارزش هم ساعتها اندیشه و تفکر می کنی. بسیار دهن بین و خود رای و بدگمانی. تزلزل رای و اندیشه داری . لحظه ای بخود بیندیش ، با آن فطرتی که داری بدون  شک به آمال و آرزوهای بزرگ انسانی و اجتماعی و شخصیتی دست پیدا خواهی کرد .

 

این فال شب یلدای من بود ،  فالی که حقیقت محض بود ، هرچیزی که درباره خصوصیات من بود ( ! )
Posted by نیما @ |
انا لنا و انا الیه راجعون
چهارشنبه 29 آذر1385

داشتم با یکی از دوستانم تو خیابون راه میرفتم که چشمم به یه آگهی فوت خورد ، آگهی فوت یکی از دوستام ، وقتی بیشتر دقت کردم دیدم واقعا حقیقت داره و "رامین آخرت دوست" دار فانی را وداع گفت و از این دنیا رفت .

 

واقعا متاثر شدم وقتی که عکس و اسمش رو تو همچین جایی دیدم اصلا باورم نمیشد تو اون چند دقیقه که داشتم به آگهی نگاه می کردم تمام خاطراتی که بارامین داشتم از ذهنم گذر کرد ،  بغزم گرفته بود زنگ زدم به یکی از دوستام تا ببینم واقعیت داره یا نه

 

 که گفت : آره گاز خفش کرده و امروز دفنش کردن .

 

خدا بیامرزتش به من بدی نکرد بی معرفت نبود نامردم نبود فقط  از زندگی با شرایطی که داشت خسته شده بود .

 

روحش شاد

 

Posted by نیما @ |
سه شنبه 28 آذر1385

یه مدت هست که "مورچه" رو آپدیت نکردم و نتونستم به عزیزانی که به من لطف دارن سر بزنم به همین خاطر یه عذر خواهی به خواهر و برادرهای گلم :

آنا ، مهین ، سهیلا  ،" آشنا" ، حمید و "من" بدهکارم .

راستش خیلی سرم شلوغ هست اگه خدا بخواد قراره یه وب سایت طراحی کنم ، نت میام ولی فرصت این رو پیدا نمی کنم که وبلاگ رو آپدیت کنم .

 

میرم سر موضوع اصلی  :   چند روز پیش فهمیدم که سربازم 

من فکر می کردم که اواخر اسفند ماه باید برم تا اینکه چند وقت پیش رفتم راهنمایی رانندگی تا گواهیم رو مهر کنم دیدم افسر همچین یه نمور خشن نگام کرد و گفت " تو که سربازی چرا اینجایی " بعد از چند دقیقه صحبت دیدم حیوونکی راست میگه ومنم مثل این افسرده ها حیرون که چقدر زود از شیرخوری به آش خوری  رسیدم. (حکمت خدا رو میگما ! )

دفترچه رو نمی خوام فعلا پست کنم چون خیلی کار نا تمام دارم که واسم اولویت اول رو داره ( کلاس های برنامه نویسی و طراحی وب و ساختن یه وب و گرفتن یه جواب از ب.و )

آقا در کل واسه پسرا سربازی  ،آش خاله هست بخوری پاته نخوریم پاته !

وقتی پست سربازی یک رو می نوشتم فکر نمی کرئم سربازی دو رو حالا حالاها بنویسم.

Posted by نیما @ |
تبرئه
شنبه 11 آذر1385

بعد از 21 روز گچ پامو باز کردم تو این 21 روزی که خونه نشین بودم فکرهای خیلی زیادی کردم فکر گذشته ، حال و آینده. فکرهای تلخ و شیرینی که من کی هستم ، چی هستم ، اصلا چی باید باشم ، فکرهایی که جز چراهای بی جواب چیزی برام نداشت.

به افرادی که دور و برم بودن و هستن فکر کردم به دوستایی که یه زمان همیشه باهاشون دمخور بودم دوستانی که با من یکرنگ نبودن ، صادق نبودن و بزرگترین ضرری که به من زدن 2 سال عقب افتادن از زندگی بود.

به نظر من در دوستی نباید انتظاری داشت ، یه دوست هیچ وظیفه ای در قبال دوست نداره و هرکاری که دوستانمون برای ما می کنن در واقع لطفی هست که به ما می کنن اگه دوستانمون احوال مارو می گیرن اگه کاری برامون انجام میدن هیچ وظیفه ای ندارن و فقط لطفی هست که می کنن.

چرا من باید از دوستانم انتظاری داشته باشم؟ چرا باید فکر کنم که وظیفه ای در قبال من دارن؟

"برای اینکه خودمو سرزنش کنم و افسوس بخورم که عجب آدمی بود ، نامرد"

3 نوع آدم داریم : عالم بی عمل ، عالم با عمل و ( ! )

من میدونم مشکل کارها و اشتباهاتم کجاست (در اکثر موارد) ولی نمیدونم باید چیکار کنم. ( شاید هنوز اون اراده مورچه رو ندارم که تصمیمی بگیرم ) یاد این شعر افتادم که میگه:

 

حالا غم ما قد یه دریاست

جایی که باید دل به دریا زد همینجاست

نه کاره اینهاست نه کاره اونهاست

از این و اون نیست

از ماست که بر ماست

 

هدفم از نوشتن این پست تبرئه کردن خودم در دادگاه شخصی خودم بود.

 

Posted by نیما @ |
سربازی 1
پنجشنبه 2 آذر1385

چند شب پیش پسرخالم اومده بود خونمون دیدم حسابی اعصابش خورده ( یه جورایی یک و دو دنده دیوونه بازی رو همچین یه نموره پر گاز جا رفته بود ) گفتم چی شده گفت دفترچه سربازی رو گرفتم و می خوام پست کنم ، خلاصه کنم آش خوری منم نزدیک هست اواخر بهمن ماه منم آش خور می شم .

پسرخاله روزنامه نگارم 6 ماه کوچیکتر از من هست ولی چون مدرکش رو (همون دیپلم کوفتی) یک سال زودتر از من گرفت باید بره سربازی ، بدبخت حالا دست به دعاست که اضاف نخورده باشه !!! ( البته پارتی داره خیلی هم گردن کلفت اما نمی خواد رو بزنه ).

سربازی از یه جهت واسه من خوبه !!! درسته که 18 ماه آدم رو از زندگی عقب می ندازه ولی از یه طرف واسه پسرایی که مثل من راحت طلب هستن ، مثل من همه چیز واسشون مَُحیاست ( البته نسبتا رو جا انداختم ) و مثل من لییاقت موقیتی که دارن رو ندارن !!! سربازی خیلی خوبه چون از آدم یه مرد می سازه ( همون ماجرای خر بیار آدم ببر ).

دیگه نمی خوام چیزی در باره این موضوع بنویسم تا زمانی که دقیق وضعیتم مشخص بشه ، هر زمان که سربازی رفتن من قطعی شد و مشخص شد که کی عازمم اونوقت می نویسم .

 

Posted by نیما @ |